تبليغاتX
تمام كيس هاي من!
خاطرات تلخ و شيرين آشنايي
 نامرد
جاي بروز شدن دلم مي خواهد در ديروز بمانم، بس كه روزهايم سياه است نامرد ...
|+| نوشته شده توسط شاهدانه در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  |
 مردِ اشراق
 دوستت دارم حتي در لحظه هايي كه ندارمت و دورتري و مي روي! دوستت دارم تازه فهميده ام چه خوب است اين حال! حالا چه بماني چه نماني حس خوب دوست داشتن با من است، و اين يعني پيروزي ما!  انگور نخورده مست مي شوم اين روزها، مستِ با تو يا بي تو بودن! من تو شده ام و تو، من! اين اصلا هم خنده دار نيست راه راستين است كه دل مي رود!  اين همه عمركجا بودم كه نفهميدم رسيدني در كار  نيست، مقصد همين جاست كه ايستاده ايم؟ سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد و انچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد! بي نياز شدم از تويي و مني! دلم اشراق مي خواهد... ما مي خواهد...
|+| نوشته شده توسط شاهدانه در شنبه نهم خرداد 1388  |
 مردِ غريبه
چندي ساكت خواهم ماند و زبان را به روزه ي كلام خواهم برد تا بشناسمت!
|+| نوشته شده توسط شاهدانه در دوشنبه هفدهم فروردین 1388  |
 مرد ِ هوس

من مي فهميدم به هر اشاره اي و به نگاهي فكرت را و تو مي رنجيدي و هر روز هزار لايه مي شدي تا از چشمان تيز بين من در امان باشي! باز مي شناختمت از نگاهت از كلامت و حتي نوشته هايت به اتفاقي كه مي كشتاندم پاي دنياي بي در و پيكر ِ مجازي! من ناخواسته اينگونه ام! من همه ي عمق ها را مي ديدم و تو اين را نمي خواستي! و مدام فرار مي كردي از نگاهم، سكوتم و  سوال هايم و جوابهايم! روزي به من گفتي زن فيلسوف را حتي مرد فيلسوف هم دوست نمي دارد! بايد در عاشقي احمقانه عمل كني تا شاد شوي و شاد كني و لذت ببري! عقل را بينداز دور جايي در عاشقي برايش نيست! ببين دلت چه مي گويد! بي چاره نمي دانست كه در عاشقي اول بايد دلي را لمس كني نه سينه اي را در مشتت بفشاري! نمي دانست عشق هم براي بودن فلسفه اي دارد! و دل گواهي مي دهد و مي شناسد هوسي را كه رخت و لباس ِ عشق بر تن دوخته! من فكرش را عريان مي كردم و هر بار هوس در او پيدا مي شد بي هيچ عشقي و او از من مي گريخت نه از من نه از عشق مي گريخت چيزي كه از آن تهي بود!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 مرد ِ آگهی

سلام آقا اینجا دفتر تحریریه است آقا، بالایش نوشته توقیف آقا. نامش این روزها تکراری ست ایرادی ندارد آقا؟ گفته اند به من آگهی گمشده ام را اینجا تحویل بدهم. این یک عکس خدمت شما البته ببخشید که کمی بزرگ است برای درج در ستون آگهی شما آقا، رادیولوژی ها کوچکتر از این ها را چاپ نمی کنند آقا. مشخصات ظاهری گمشده ام، یادداشت بفرمایید آقا نه نه حفظ بفرمایید آقا باور بفرمایید احتمال گم شدنش کمتر است آقا: سايز روحش، اند ايكس لارج است، دستانش جای قلم دارد، پاهایش جای زخم، قلبش اندوهی دارد بزرگ، روی چشمانش جای چند سال بی خوابی ست ،دهانش بوی حقیقت می دهد، زبانش سرخ است و سرش سبز ِ سبز، سینه اش لبریز شاهنامه ست گه گاهی هم خیام سرفه می کند در گلویش، خیلی مهربان است مدام غصه ی همه ی آدمها را می خورد آقا! زن و مرد و بچه، سیاه و سفید و سرخ و زرد ندارد آقا غم همه را می خورد آقا تازه غصه خاک راه می خورد آقا! حرفهای خوبی می زند آقا ولی نمی دانم با اینهمه نشانی چرا گم شده است آقا به خدا راه ِخانه را بلد است آقا، چاپش می کنید آقا! پیدایش می کنید آقا!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 مردِ ژنده پوش ِ افغاني

ديرم شده بود بايد به يك جلسه ي مهم مي رسيدم آقاي راننده زنگ زد كه خود رو ديگر خود نمي رود بايد بكسلش كرد! در حالي كه با همراهم صحبت مي كردم از سر ِ ناچاري سوار يك تاكسي شدم! مرد ژوليده ي افغاني كنار دستم نشسته بود و خودش را طوري مچاله كرده بود كه جاي كافي براي نشستن من باشد! خاكي، ژنده پوش، خسته، خواب آلوده و ساكت، كمي هم مضطرب از همنشيني با من، مرد ژيگول ديگري كنار او! نيم ساعتي راه بود و ترافيك سنگين طولاني ترش هم مي كرد!  موزيك ملايمي در فضاي اتومبيل پخش مي شد كه تحمل طول مسير را كمي آسانتر مي نمود. دفتر و دستكم را در آوردم و شروع كردم به بازخواني رئوس جلسه. گرم خواندن بودم كه  شانه ام  سنگين شد سينه ام هم كمي گرم ! بدون اينكه سر از نوشته ها بردارم دستم را بردم تا دكمه يقه ام را كمي شلتر كنم ! دستم سري را لمس كرد كه تكه كرده بود به شانه ام! سرم كه چرخيد نگاهم به موهاي خاك خورده مرد گره خورد، خواستم دورش كنم اما نگاهم داشت مي چرخيد روي نفس هايش چه راحت چه منظم چقدر آرام خوابيده بود، چقدر خسته، اينهمه خاك چطور بر چهره اش نشسته، چقدر عميق در خود فرو رفته انگار سالهاست نخوابيده! در اين فكر بودم چرخش نگاهم رسيد به مرد ژيگول آنطرفي! و در حال صداي فريادي از ژنده پوش بيچاره برخواست مشتي بر صورتش فرود امد و چند بد و بيراه زشت كه ازدهان مرد ِ آراسته بيرون زد! و من هنوز گنگ بودم و خون از دهان مردك بيچاره جاري بود  و عذرخواهي ها هم همراه خونش مدام از دهانش بيرون مي زد! بيچاره مي لرزيد و اشك چشمانش جويي از خاك بر روي گونه هاي ترك بر داشته اش جاري كرده بود! زبانم بند آمده بود و از دست ِ خودم عصباني بودم دستمالي به او دادم تا دهانش را از خون خشك كند و واژه هاي عذر خواهي مدامش بند بيايد! و نگاه پر تاسفي هم به مرد ِ آراسته ي ِ دست و دهان آلوده انداختم! متاسفم براي خودم براي مرد افغاني براي مرد ِ پهلو دستي براي تمام سوء تفاهم ها، براي تعريف آغوشها، قحطي شانه ها، بي عدالتي خستگي ها، به ظاهر آراستگي ها، دير شدن ها، كاري از دست بر نيامدن ها، فنا شدن ها... براي همه چيز متاسفم...

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در دوشنبه پنجم اسفند 1387  |
 مردِ روانپزشك

هر دو براي يك مركز تحقيقاتي كار مي كرديم و تو از اين كه با من كار مي كردي متاسف بودي و مدام به مسئولين گله و شكايت ميكردي و هر بار هم ناموفق از توبيخ من بهانه تراشي هاي نويني را آغاز مي كردي! هر بار هم شباهت رفتاري مرا با بيمارانت بيشتر مي ديدي و تاكيد مي كردي كه من  بيمارم و بايد درمان شوم من هم آينه اي دستت مي دادم كه خود را فراموش نكني!  بد شانسي اتاق كارمان هم يكي بود! پزشك خوبي بودي بر خلاف اخلاق سگي ات براي همين افرادي را كه به تو نياز داشتند غير مستقيم معرفيشان مي كردم! تو هم به كارم ايمان داشتي و بدون نظر من كاري نمي كردي هر چند با دعوا و روشها تهاجمي خودت! روزي كه داد و بيداد راه انداخته بودي براي آتش بس اتاقمان را جدا كردند. روزهاي اول پيروزمندانه لبخند مي زدي و از وضعيت جديد احساس خشنودي مي كردي، اما كم كم رويه ات تغير پيدا كرد آرام شدي ديگر صدايي از تو شنيده نمي شد. مسئولين كم كم به نيشخند و كنايه حرفهاي سابقت را تاييد مي كردند و مرا محكوم! و نجواهاي:  بيچاره دكتر... پر بيراه نمي گفت! از هر طرف به گوش مي رسيد. گاهي تو را مي ديدم و راهم را كج مي كردم كمي عصباني بودم از اين مظلوم نمايي ات! روزي به بهانه ي كاري به دفترم آمدي مرا كه ديدي باز فيلت يا هندوستان كرد بي سلام و احوالپرسي صدايت را بردي بالاي سرت و سر يك كار كوچك كه من هنوز ايرادي در آن نمي ديدم مرا به باد انتقاد گرفتي! به آرامي دعوت به نشستنت كردم و يك ليوان آب برايت ريختم! نشستي و آب را يك نفس بلعيدي! گفتم باز چه مرگت شده! ليوان خالي را روي ميز پرتاب كردي و خميازه كشان گفتي: هيچ كمي دلم برايت تنگ شده همين! و مثل يك بچه شروع كردي به خنديدن و گفتي: فكر مي كنم كمي دوستم داري هان! سرم داشت سوت مي كشيد به اين خود شيفته ي ديگر آزار گفتم برگرد به اتاقت و حرفت را ديگر هيچگاه بر زبان نياور، گوشهاي من هم فراموش خواهدكرد بلغورهاي امروزت را!!!!! راستش را بخواهيد هنوز هم با هم دعوا داريم!!

 

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 مردِ منتظر
يكي اينجاست كه كمي فرصت براي ماندن دارد، به ديدارش بيايد شايد ماندنش در دستان شما باشد.

آدرس: تهران- انتهای بلوار آیت الله کاشانی- شهر زیبا- خیابان کانون- کانون اصلاح و تربیت- دوشنبه ۲۸ بهمن ساعت ۱۵ http://www.hodhod60.blogfa.com

 

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 مرد ِ استاد

من ساز مي زدم و تو مي گفتي با آواز همراهش كن و من نرم نرمك تصنيفي را زير لب زمزمه مي كردم. ساز و آواز را از تو مي آموختم. و تو هر روز سختگير تر مي شدي و گاهي سرم فرياد مي كشيدي! اينجا را اينگونه بخوان، اينگونه بزن... و من مطيعِ مطيعْ بي شِكْوِه فروتنانه فرمانبرداري مي كردم. روزها گذشت، نواختن و خواندنم  بهتر شد! اين آخري ها تو هم، هَمْ آواز و همنوازم شدي! تو سخت زحمت مي كشيدي تا من بهتر باشم و من با تمام بد اخلاقي ات به تو احترام مي گذاشتم و قدر شناسانه در مكتَبَتْ مشق هنر مي كردم. يك روز تصنيف و آهنگي را دادي كه تمرين كنم. چند روزي نيامدم و سخت كار كردم. آن روز سازم كوك بود حنجره ام نرم تر از هميشه و دستانم آماده، چشمانم را بستم و ساز و آواز را به گوشهايت سپردم! ناگهان لحظه اي مرا به شتاب به ايستادن فرا خواند! لحظه اي خيس! لحظه اي گرم! من و ساز سرا پا گوش شديم و تو اشكهايت را به دستانم سپردي! و من صداي فرياد كودكي را شنيدم از پس ديوار خانه ات و لالايي موزون زني! و صدايم در گلو بند آمد و سازم كوكش را از دست داد! سالياني ست من و سازم گنگِ گنگيم و در اين بي صدايي دلخوش داريم به تو كه نواي كودكي را به گوش سپرده اي و عشقِ زني را به رسم وفا در دلت محفوظ داشته اي...

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  |
 مردِ نوجواني هايم

17 ساله بودم دختري شاد و شرور، زرنگ، نا آرام، زيبا و پر هياهو. مادرت مديرمان بود و خواهرت همكلاسي ام! يك روز كه به دنبال خواهرت آمده بودي ديدمت. يكي دو سالي از من بزرگتر بودي  به من كه نگاه كردي زبانت بند آمد و سلام را با لكنت گفتي! چند روز بد خواهرت نامه اي از طرفت آورد كه تمامش پر بود از اشعاردوستت دارم ها! برس صورتي قشنگي هم كادو كرده بودي! نامه را با اضطراب در مستراح مدرسه خواندم و تكه تكه اش كردم و ريختم  در چاه !  يك آفتابه پر و پيمان هم آب ريختم روي تمام  دوست داشتن هايت! برس را هم دادم به همكلاسي كم مو و كچلم كه خواهرت ببيند! اما تو از رو نرفتي و دوباره برايم نامه دادي چندين بار، من پاسخت را نمي دادم اما تو تكرار مي كردي! و سرِ راهم سبز مي شدي! بار آخر دختر شرور و بد جنس كلاس نامه ي نخوانده ام را از كيفم دزديد و تحويل مدير مدرسه داد! فكرش را بكن مادرت مرا خواست و بزور وادارم كرد كه نامت را بگويم، من هم گفتم وارد اين بازي پيچيده نشود براي اعتبار مدرسه خوب نيست! اما او تحكيم كرد و مادرم را خواست! من هم  گفتم تا شب فرصت مي خواهم! شب به خانه تان زنگ زدم مادرت برداشت گفتم اينبار كه زنگ زدم  گوشي را شما برنداريد به دخترتان مي گويم . دوباره زنگ زدم با خواهرت حرف زدم و سراغ تو را گرفتم بيچاره ذوق كرد و گوشي را به تو داد تو هم عاشقانه سلامم دادي و من از تو خواستم تمام نامه اي امروزت را با صداي خودت برايم بخواني! تو خواندي! من و مادرت هم گوش داديم! و تو ديگر هرگز برايم نامه ننوشتي!!!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387  |
 مردِ فامیل

مادر می گوید محرّم که تمام شود می آیند که کار را تمام کنند . سجلم را هم از اوراق خانه در آورده گذاشته روی کنسول که دم دست باشد. هر شب هم برایم آب پرتقال می گیرد و چند تا پتو می اندازد رویم که سرما نخورم. امروز که لباس می پوشیدم در مورد اخلاق سگی ام حرف می زد و مرد فامیل که همه ی اینها را می داند. گفت که این یکی به درد تو می خورد و چون دوستت دارد تحملت می کند عیب و ایرادی هم که الحمد و لله ندارد! گفت خر نشوی این یکی را هم رمش بدهی دختر! مادر داشت حرف می زد و من موهایم را شانه می زدم و او باز می گفت فکر نکن که همیشه اینطور زیبا می مانی و کسی به سراغت می آید چند صباح دیگر که قیافه ای برایت نماند کسی نشانی از تو نمی گیرد! مادر حرف می زد و من همچنان سراپا گوش بودم ! تلفن که صدایش در آمد کیفم را برداشتم و به سرعت آماده خروج شدم ، مادر بازویم را گرفت و گوشی را برداشت. مکالمه کوتاه بود اما فشار دست مادر بر بازویم بسیار! مرد فامیل بود به مادر گفت کاری به کارم نداشته باشد...! حالا مادر بازویم را رها کرده و دیگر هیچ نمی گوید! چند روزی هم سر سنگین خواهد شد! کاش من هم به اندازه ی مردِ فامیل صبور بودم و باگذشت!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در دوشنبه هفتم بهمن 1387  |
 مرد كويِ من

مرد كوي من،  ساكن آن كوي لعنتي، ده سال است  درست ده سال كه دلم تير مي كشد با هجده آه  كه ساز هر تابستان را به ضرب ناله آغاز مي كند. شب بود و تاريكي و ظلمت  و از آسمان كوي تو چماق مي باريد و شهاب باران تهجر غوغايي داشت.  آن شب تو ستاره شدي ! مرد كوي من، مرد محبوس، مرد مرده، دلم تنگ است و هواي آزاد مي خواهد، سخن مي خواهد، گوشهايي براي شنيدن و سينه اي براي گريستن مي خواهد! دلم تنگ است مرد كوي من انتظار از زير سنگهايت بيرون نمي  آيد و دلم قرارش را از دست داده است. تنها همين قلم، جوهرش عطر تو را در هواي خاطرم زنده مي كند. بوي  خوش آرمانَ ت عجيب آسمان دلم را گرفته است! حيف، خاك كويت چه زود چشم سرخت را از ياد برده است و من آخرين ديدارِ چشمانت، يادم را  هر روز به عصرانه اي از اشك ميهمان مي كند. مرد كوي من خانه ات آباد، ويرانه اي نشانم بده تا ستاره شوم كه اينجا در اين به نام آباد هيچ كويي نشاني از ستاره ندارد كه سرها همه در زير خروارها خاك كوتاه از نگاه به زميني چشم دوخته اند كه نشاني از آسمان ندارد. مرد كوي من دلم تنگ است...  

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در سه شنبه یکم بهمن 1387  |
 مرد رئیس اولی

پشت میز کنفرانس نشسته ایم تو رئیسم هستی و مرا به مسئولیتی بالاتر البته نزدیکتر به خود منصوب می کنی در پایان جلسه همه به من تبریک می گویند و تو مرا به اتاقت صدا می کنی، پوست صورتت قرمز شده و دستانت می لرزند، مردمک چشمانت  گشادتر شده، کمی هم بی تاب شده ای! با نگاهت مزدت را می خواهی! اما من باز هم سرپیچی می کنم و تو اینبار دیگر صبر نمی کنی تا این چموش را رام کنی جلوی در می ایستی و خواهش می کنی مثل یک بچه گربه که کمی گوشت می خواهد زبانت را دور لبت هی می چرخانی و لبهایت را میلیسی! من دست رد به سینه ات می زنم . پوزخندم را که می بینی از کوره در می روی و تهدیدم می کنی که عواقب وخیمی دارد این چموشی من از اتاق بیرون می روم و تو باز هم ناکام می مانی. امروز نامه ی عزلم جلوتر از من پشت میزم است، خیالی نیست  من هنوز پشت میزم نشستم و کارم را می کنم آخر می دانی مرد بالا دستی صبرش از تو بیشتر است!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در شنبه بیست و هشتم دی 1387  |
 مردِ ساده

ساده بودي، بي غل و غش، روستا زاده و صادق. فكرش را هم نمي كردي كه گامي با تو بر دارم. دلباختگانم گمان ميكردند ديوانه شده ام، به تو مي خنديدند كه بازيچه دلِ بازيگوش من شده اي! تا نگاهت مي كردم سرخ ِ سرخ مي شدي، سرت را پايين مي گرفتي و  ضربان قلبت از روي پيراهن ساده ات معلوم بود! نگاهت ساده، دلت ساده، درست مثل رخت و لباست! و من چه ساده لوحانه به سادگيت دل بسته بودم. اما ناگهان شهر بزرگت كرد و سادگي هايت گم شد ديگر درون لباس ساده ات جا نمي شدي و آن نگاه معصوم هم از چشمانت گريخت، قلبت  وقتي مي تپيد پيراهنت ديگر هيچ نمي فهميد و تو هي بزرگ و بزرگ تر شدي! آنقدر كه ديگر جايي براي  سادگي نماند و تو پر شدي از غل و غش، فكرش را هم نمي كردي كه ديگر با تو گام برندارم. حالا تو دلباخته شده اي و  من عشق ساده ام را از دست داده ام!!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در شنبه بیست و یکم دی 1387  |
 مردِ رفته

تو برایم چقدر بی اهمیت بودی وقتی که هر روز سلامم می دادی و حالم را می پرسیدی و باز خداحافظی سر وقت هر روزه را تکرار میکردی؟ و تازه تنها به همین احوالپرسی ساده هم قانع بودی! سرفه ای اگر می پرید توی گلویم نمیدانم از کجا پیدایت میشد با آن لیوان آب نطلبیده که مراد است! عطسه هایم را به امید سلامتی عافیت می گفتی و خمیازه های کش آمده ام را با آوایی دلنشین از کسالت دور می کردی! قدم های کجم را مدام جهت می دادی و عشق های نارسم را از باورم دور می کردی و اشتباهاتم را بی هیچ به رخ کشیدنی جبران! خسته که می شدم از روزمرگی، افق های تازه ای را نشانم می دادی و دور دست ها را  شادمانه ترین سرود خوشبختی می خواندی، تو امید و زندگی را در باورم بارور کردی. اما من همه ی اینها را تقدیم کس دیگری  کردم درست جلوی چشمان تو، گویی که هرگز سهمی به جز سلامی و بدرودی نداشته ای!! حالا تو رفته ای و من بی سلام و کلام تنها مانده ام و قدر شناسی ام در دلم قلمبه شده!! تو برایم چقدر با اهمیت بودی امروز که حالم را نپرسیدی و باز خداحافظی سر وقت همیشه را تکرار نکردی! پیدایت که کردم سلام ها را من خواهم گفت و به یک احوالپرسی قانع خواهم بود!!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در یکشنبه پانزدهم دی 1387  |
 مرد پزشكِ دومي

نشسته ايم توي لابي يك هتل اِند ستاره و تو هم قهوه و كيك سفارش داده اي و هي موبايلت زنگ مي خورد! مثلا جلسه آشتي كنان است! يادت مي آيد تمام ديشب را در مهماني خانوادگي تان در انتظار آمدنت چشم به راه بودم و تو باز هم نيامدي و مثل هميشه در آن بيمارستان لعنتي گير كردي!  نيم ساعتي ميشود كه روي اين كاناپه لعنتي نشسته ايم اما جز يك صبح بخير با يك لبخند مسخره تصنّعي حرف ديگري نزده ايم! كاسه صبرم لبريز مي شود و بلند مي شوم و تو در حالي كه هنوز با آن ماس ماسك لعنتي حرف مي زني دستم را مي كشي و به زور مي نشاني ام! تلفن را قطع مي كني و نمي دانم چندمين عذرخواهي آشنايي مان را تكرار مي كني! عزيزم مي داني كه بايد آن كال باشم !اين حرفت را مثل طوطي هايي كه كلمات را از بر مي كنند ادا مي كني! حالا بخند برايت يك سورپرايز دارم! نگاهت مي كنم اما لبخندم نمي آيد! خوب زود باش منتظرم! دهنم را بزور كج و كوله مي كنم و يك تلخ خنده تحويلت مي دهم! كاغذي از توي كيفت در مي آوري و جلوي چشمانم مي گيري و موزيكي را زير لب زمزمه مي كني، پذيرش از يك دانشگاه معتبر امريكا! نگاهم در آن تكه  كاغذ گير مي كند تو از شادي فرياد مي كشي و من چيزي را از گوشه ي قلبم روي آن كاغذ جا مي گذارم!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در شنبه چهاردهم دی 1387  |
 مردِ بخشيده شده

توي تختت خوابيده اي و يك سُرمْ بلاي سرت دار زنده اند، با آن چشمان سبزت مرا جور ديگري  مي بيني اين را از نگاه پرسشگرت فهميدم كه انتظار ديدارم را نداشت! اكسيژن اتاقت كم است و نفس كشيدن با اين بغض ِ لعنتي دشوار، شايد دليل آنكه ماسك برلبانت زده اند اين باشد! دستانت را دو طرف آويزان كرده اي و پاهايت زير اين ملحفه سفيد مثل يك كنده بي حركتند، هميشه ايستاده ديده بودمت با چشمان بسته اما اينبار خوابيده اي درست رو به رويم با چشمان باز بي جنبش پلك. نگاهت را با نگاهم پاسخ مي دهم انصاف نيست كه تو خاموش باشي و من پر از صدا، راستي نيامده ام كه گذشته ها را به رخت بكشم و دردمنديت را به نيش ِ خنده، آمده ام بگويم به حرمت حتي يك لبخند كه به من دادي و پاهايي كه دو قدم راه همراهم بود و شايد دو سه لقمه ناني كه سر يك  سفره خورديم با دو سه بيتي كه سرودي در گوشهايم، من نمك گير ِ نمك گير، نگران ِ نگرانم! آرزويم همه اين است كه برخيزي، نم آن گوشه ي سبز را خشك كني! زندگي، زندگي را سخت در آغوش كني! و در اين بين مرا پاك فرا موش ِ فراموش ِ فراموش كني!!!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در سه شنبه دهم دی 1387  |
 مردِ دوستم

دوستِ دوستم بودي، گاهي تا سرچهار راه مي رسانديم و گاهي از آينه  اتومبيلت نگاهم مي كردي، دوستمْ دوستت داشت و تو دوستم را! يك روز او را قبل از چهار راه پياده كردي و بعد از چهار راه، بي حضور آينه نگاهم كردي و گفتي دوستم داری! بعد از چهار راه ما هر دو با هم بوديم و تو آينه ات هم با هم!!!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در یکشنبه هشتم دی 1387  |
 مرد متجاوز

(اینجا را با داد و بيداد بخوان) هي تو كوچك، حقیر، پست با توام، بوسه ات را بر دار و برو، شعرهاي بي پرده ات را بر دار و برو، (اينجا را با نفس هاي بريده همراه همان فرياد بخوان) ه ا ي با توام بي ش ر م ه و س هاي آ ل و د ه ا ت را بر دار و برو، (اينجا را نفس بريده بي رمق آهسته با صداي كشدار بخوان) بوسه ات را نمي خواستم عشق ناخواسته ات را نمي خواستم، اصلا تو را و هر چه وابسته به تو را نمي خواستم،(اينجا را با درد و حبس نفس در سينه بخوان) زبانم در كام توست اين بوسه گنه آلوده  را نمي خواستم دستهايم را رها كن اين لمس سينه ي وحشيانه را نمي خواستم (اينجا را نا اميدانه بخوان) عشق مرد، مردك بيگانه را نمي خواستم، و در پهلوي چپم ذره اي از وجود اين دد بوزينه را نمي خواستم، آري اين بيچاره، كودك ناخواسته را نمي خواستم... (ديگر اينجا نخوان و ديگر حتي نمان برو  چون خلوتي جاودانه  می خواستم و این زندگی بی رحمانه را نمی خواستم !)

"براي دوستم كه ديگر نفس نمي كشد"

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در شنبه هفتم دی 1387  |
 مرد دزد

كلمه اي اگر مي نوشتم مجبورم مي كرد كه برايش بخوانم، تمام چرك نويس هايم را پاكنويس مي كرد، مي گفت حيف دستان ناز تو نيست كه خسته شود، تو فقط بنويس بقيه را بسپار به من، با هم كه حرف مي زديم حال تك تك شخصيت هاي داستانم را مي پرسيد، با من و داستانهايم زندگي مي كرد، گاهي جاي آدمك هاي قصه حرف مي زد، مي خنديد، مي گريست و عاشقانه هارا زمزمه مي كرد! روزي كه هنوز تمام نشده بود پاياني ناحقيقي  نوشتم و برايش خواندم، مثل هميشه ذوق كرد و چرك نويس ها را گرفت كه نو نويسي كند، سورپرايز پايان را نگه داشتم تا پس از چاپ شگفت زده اش كنم! پاياني زيبا و حقيقي! كمي بعد تر سايه اش سنگين شد، بهانه ها هي فاصله ها را بيشتر كرد، تا رسيد روزي كه شگفت زده ام كرد! نسخه  اي از كتاب كه تقديم شده بود به من! خالقش او بود! حالا پراكنده گويي هايم را در وبلاگها حرف مي زنم، نيمه هاي ديگران را تمام مي كنم، مي ترسم فكر كنم، مي ترسم بنويسم ، فكرم را كسي دزديده است! گاهي خواب مي بينم كسي چنگ انداخته در حنجره ام، كلمات از هر طرف بر سرم فرياد مي زنند  و  واژه هاي بي معني  دنبالم مي كنند، اين روزها كابوس هايم ناگهاني و  بي پايان تمام مي شوند!! آخر كسي فكرم را دزديده است!!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 مرد ساکت

باید چمن های دور خانه ات را کوتاه کنم و هفته ای یک بار منزلت را آب و جاروی معطر، اسپند برایت دود کنم و گل های گلدانت را تازه،  اما دریغ از یک کلمه، بی انصاف با من قهر ی! دلم لک زده برای خانمی گفتنت! فقط یکبار؟!! هر چه از خاطره ها می گویم که نمک گیرم شوی که آشتی کنانی راه بیفتد اما بی فایده ست! قهر ِ قهر ی بامن! راستی قاب عکست هم شکسته، یادم باشد تعمیرش کنم، زمستان که برود شاید سنگت را هم نو کنم، تا بهار چیزی نمانده همه چیز باید نو شود! کاش برگردی خانه مان گورستان خیلی سرد است و تو مثل همیشه سرما می خوری و من خیلی وقت است که دیگر صدای سرفه هایت را نمی شنوم!  گوش های من سنگین شده یا که سنگینی این سنگ آوایت را از من گرفته؟  آخ چه کسی باور می کند که تنها آرزوی من یک لیوان گل گاو زبان داغ خوردن کنار این سنگ با تو باشد! چه کسی باور می کند!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در سه شنبه سوم دی 1387  |
 مرد شرقي

غربي ها هيچ كار درستي در زندگي نكرده اند، جز اينكه دنيا را خراب كنند و آدم را از خدا دور ، هر چيزي كه ربطي به غرب پيدا كند تهوع آور است. دست به هر چيزي كه مي زنند گند مي زنند! گفتم: راستي يعني از هر چه كه مربوط به غرب است متنفري! البته! گوشي موبايلش را از روي ميز پرت كردم روي زمين، قهوه اش را تا ته سر كشيدم،  فنجان، گلدان، بعد هم نوبت اوركت شيك آلمانيش شد، سويچ نجس ماشين لطفا، من رانندگي مي كنم، تا خانه با خودرو ملي بيا، تا حساب بقيه تكنولوژي نجس غرب را برسيم! راستي اون مدارك عالي تحصيلي كامپيوترت رو هم با هم آتيش مي زنيم كه ننگي به حيثيت شغلي شما نزند! گور پدر تكنولوزي غرب كار ديگري پيدا مي كني! قالي بافي، شاهنامه خواني، شايد هم دوتايي باهم شعر گفتيم و پختيم و خورديم!  راستي با زندگي بدون طعم وچاشني بوسه فرانسوي چطوري !!! از خنده داشت روده بُر مي شد!! حالا گره كراواتت را مي بندي يا نه!!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در دوشنبه دوم دی 1387  |
 مرد حمال

جسم و روحش داشت می ترکید بیچاره از بس که بار تفکر دیگران را بر دوش می کشید!  یک روز ادای این یک روز ادعای آن بودن، از هرکسی چیزی برداشته بود و به زور چسبانده بود به شخصیتش. شده بود آدم هزار چهره!  نصف حافظ را از بر بود، موزیک رپ گوش می داد و لژ اول کنسرت شجریان می نشست ولی دیوانه ی دانسینگ های دوبی بود، از صادق هدایت زیاد حرف می زد اما خوراکش ر-اعتمادی بود!! عاشق شاملو بود اما قفسه کتابخانه اش مملو بود از کتب مطهری!! همه چیز بود مرد بی چاره اما هیچ نبود جز یک حمال تفکر دیگران!!! سکوت کردم، چون رنگ نگاهش را نفهمیدم،  یکرنگ نبود !  آهنگ صدایش هم در یادم نماند،  یکصدا نبود! دیگر شبیه هیچ کس نبو د حتی خودش! انگار می خواست همه کس باشد، اما خودش نه!!! عاقبت سکوتم دیوانه اش کرد! مرد بیچاره، فرغونش را برداشت و تهی از عشق رفت!!!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در جمعه بیست و نهم آذر 1387  |
 مرد هرزه

بوي تعفنّ‌ هوس از پشت عطرهاي ناب پاريس، تن آلوده ي  شب زنده داري هاي ممتدد شبانه، بوي‌ظّن، بوي تند و تن ِ زن هرزه، چشم هاي لجنْ بسته ي مي آلوده، و دهان هزار طعم خيانت پيشه!!! خدا شرمش آمد، سرت را پايين بگير، نه نه، زمين شرمش آمد! سرت را سمت شيطان بگير، دور شو! دور شو! دلت را زودْ زودتر  از من بگير!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387  |
 مرد محبوس

گفتي: "شعر و بوسه را كه داشته باشي ديگر مرگ چه دارد كه از تو بستاند!" شعرهايت را در سينه ام دارم و بوسه هاي نرسيده به گونه ام را چون حسرتي بر رخسار! فريب مي دهد ميله هاي سهمگين و سياهي چاله هاي سلولت نگهبان بيچاره را، فكر مي كند چقدر تنهايي، چشمهايش هرگز مرا نديده وقتي كه در فكرت و زبانت جاري بودم، بيچاره نمي داند فاصله ها در گريزند و من و تو نزديك تر از سايه هامان باهم.  زندان جاي قشنگي ست وقتي تو را دارد، در عجبم چرا بقيه اين را نمي فهمند و مدام در وحشتند! كسي چه مي داند شايد كار بدي كرده اند كه مي ترسند! راستي چوبه دار كه رهايت كرد سايه ات را برايم بگذار...

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  |
 مرد نظامي
مي گفت نظم و انضباط در جسم و روح، يادت باشد هيچ خطايي قابل گذشت نيست! همه نگاهشان به ماست، اين نگاهها همه منتظر خطاي تو هستند و استيضاح من، زندگي تو بامن به تو شخصيت تازه اي خواهد داد! خامي را كنار گذاشته پخته خواهي شد، احتياط با خونت عجين خواهد شد و تو باهوشي حتم دارم زود ياد خواهي گرفت! گفت اگر حرفي داري بگو؟ گفتم مگر قرار است به گورستان بروم كه قانون مردگان برايم مي خواني! پس خوب گوش كن من هنوز زنده ام و خيال مردن هم ندارم!! با تو پخته خواهم شد يا كشته! ساعتش زنگ زد و اتمام وقت صحبتم را اعلام كرد!!!! از آن روز هيچگاه زمان بر دستم نمي بندم و وقت و بي وقت سخن مي گويم كه حرفي در دلم و يا دلي نماند!!!!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  |
 مرد ديوانه

قلمم غصه دارد امروز قلمم عزادار است امروز مرد ديوانه همسايه مرده است و من به اندازه ي تمام آدم هاي عاقل روي زمين به قدر تك تك شان گريسته ام! آخر تو نمي داني من اين ديوانه را چقدر دوست داشتم، آخر تو نمي شناسي اش كه چون من بر مرگش اشك بريزي!  آخر آن روز كه تو نبودي ببيني او چگونه بدادم رسيد! غروب تابستان چند سال پيش بود چند تا از هم محلي هاي به ظاهر عاقل كمر به آزارم بستند تعدادشان زياد بود و من تنها، كسي هم از آن كوچه لعنتي رد نمي شد زورم به همه نمي رسيد يكي روسري ام را كشيد، ببين چه زيبا شدي! يكي يقه مانتو ام را جر داد! حيف اين سينه ها نيست كه قايمش كردي! يكي دستم را گرفت و در نيمه راه لبانش از چنگ ناخنم كام گرفت،يكي كه بر پهلويم دست مي كشيد پاشنه پايم جايي را نشانه گرفت كه چند دوري دور خودش چرخيد! با سر برهنه و سينه هاي نيمه عريانم مانده بودم كه چه كنم كه ناگهان اين مرد ديوانه همسايه با سنگ يكي يكي نشانه شان گرفت بايد بوديد و مي ديدي اين جماعت عاقل را كه چگونه فرار را بر قرار ترجيح مي دادند. پيراهنش را تنم كرد تا عريانيم را بپوشاند! شما به او مي گوييد ديوانه!! روسريم را برايم آورد و وسايلم را جمع كرد! چند تايي هم سنگ در مشتم گذاشت!! و با نگاهي به من فهماند كه چيز بدرد بخوري ست حفظش كن!  خون دستم را با دستمال يزدي اش  پاك كرد و گفت حالا برو. تا درب خانه مثل سايه دنبالم بود! و هر جنبنده اي كه نزديكم مي شد فريادي ميكشيد و دورش مي كرد. نزديك خانه لباسش را در آوردم به همراه مقداري پول،  پول و پيراهن را گرفت و بي خدا حافظي رفت. فرداي آن روز كه از درب خانه خارج شدم دم در ايستاده بود از كي نمي دانم، براي زخم هاي دستم چسب زخم خريده بود با تمام پولي كه به او داده بودم برايم چسب خريده بود! شايد باور نكنيد كه هنوز چسب هايش را دارم! اين ديوانه خوب مي دانست كه من زخم هاي زيادي براي مداوا خواهم داشت! دلم برايش تنگ خواهد شد، دلم برايش تنگ خواهد شد، من اين ديوانه را دوست داشتم بيش از هر عاقلي، امروز مرد ديوانه همسايه مرده است و من به اندازه ي تمام آدم هاي عاقل روي زمين به قدر تك تك شان گريسته ام!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387  |
 مرد انگلی

بدون مقدمه خودش را چسباند به من و قبل از اینکه فرصت پیدا کنم دورش کنم انگار که می دانست هیچگاه فرصت به این خوبی در زندگی نخواهد یافت خلع سلاحم کرد! با تمام نیرو پرتش کردم و یکراست نزد پزشکی رفتم و گفتم یک آزمایش انگل لطفا! چطور خانم علائم بخصوصی رنجتان می دهد؟ بله دکتر دقایقی پیش یک انگل تنگ در آغوشم گرفت هنوز در یادم وول می زند!!!!!! دکتر بیچاره نسخه اش را پیچید!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در شنبه بیست و سوم آذر 1387  |
 مردِ سالار
بايد برايش ۳ تا بچه مي آوردم، از هر انگشتم هزار هنر ميريخت، مديريت بيرون را رها مي كردم و مدير كل خانه مي شدم!! (البته بي مزد و مواجب) براي عشق بازي هميشه در دسترس باشم و با حوصله و حرارت از عشقش بسوزم! هميشه زيبا و مهربان و صبور باشم و اگر روزگار را بر من سخت كرد با گذشت باشم!  آخ مرد خوب من يادت رفت بگويي پس كي زندگي كنم!!!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در چهارشنبه بیستم آذر 1387  |
 مرد بازاري
يك دسته اسكناس رو به روم تو يه رستوران شيك با يه ميز پر از غذاهاي كه براي چند وعده يه خانواده پر جمعيت از نژاد فيل كفايت ميكنه! هزار تا وعده سفر به اروپا، سند شش دانگ و ... خداي من چه سردردي، ببخشيد آقا كه كمي بالا آوردم روي احساس شما!

|+| نوشته شده توسط شاهدانه در دوشنبه هجدهم آذر 1387  |
 
 
بالا